تبليغاتX
ترش و شیرین


















ترش و شیرین

من زندگی را دوست دوست دارم ، ولی از زندگی دوباره میترسم !

امروز چه دلتنگم

    خاکستریم انگار

      هم خاطره زنبق

        یک لحظه پس از رگبار

امروز چه دلتنگم

   از حس تکاپوی

      مصنوعی فواره

           بر حاشیه تکرار

امروز چه دلتنگم

   مبهوت و کبود و گس

        بر حضور مجروحم 

          چه فاخته،چه کرکس

                         چه سرخ خبابان و

                        چه پهنه کوچه

                        شکل سایه ابرم

                       بودنی سیاه و بس

امروز چه دلتنگم 

  بی حوصله،بی رویا 

     دریاچه اندوهم

        تکفین جلگه و جنگل

          سوگواری کوهم

                          امروز که دلتنگم

                          امروز که ........

پ.ن۱:خیلی بی انصافی،خیلی

پ.ن۲:مطمئنم که لیاقت تو و احساس پاک تو رو ندارم.حتی تصور لحظه ای.....میدونم که میدونی

 

+نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت17:45توسط محبوبه و شیما | |

عشقم پس می گیرم

غصه هام پس می گیرم

از روزهای با تو بودن

گریه هام پس می گیرم

تو واسم هیچی نزاشتی

میدونم دوستم نداشتی

هر چی تو زندگیت بود

پای دشمنات گذاشتی

اون همه دعات می کردم

روز و شب صدات می کردم

ولی حالا از ته دل

من دعام پس می گیرم

دیگه آرزوم تو نیستی

نمی خواهم که با تو باشم

تقدیم به مسعود

پ.ن۱:خاطراتی هست تو زندگی ما آدمها که به هیچ وجه فراموش نمی شن که ای کاش می شدن

+نوشته شده در پنجشنبه 7 آبان1388ساعت18:30توسط محبوبه و شیما |

آنچه در ذهن دیگران می گذرد برای ما فی نفسه بی اهمیت است و اگر به سطحی بودن و پوچی افکار،محدود بودن مفاهیم،حقارت طرز فکر،واژگونی عقاید و اشتباهات فراوانی که در ذهن غالب اشخاص وجود دارد به قدر کافی پی ببریم،و علاوه بر این به تجربه بیاموزیم که مردم با چه تحقیری از کسی سخن می گویند که که دیگر هراسی از او ندارند یا گمان می کنند حرفشان به گوش او نخواهد رسید،در این صورت به تدریج در برابر نظر دیگران بی اعتنا می شویم.

اگر سعادت خود را در میان آنچه هستیم و آنچه داریم نجوییم و به دنبال سعادت در قسم سوم یعنی آنچه در نظر دیگران می نماییم،باشیم،امکان بسیار ناچیزی برای سعادتمند شدن داریم.

پ.ن۱:برگرفته از کتاب بی نظیر آرتور شوپنهاور،"در باب حکمت زندگی

پ.ن۲:محبوبه جون از اونجایی که می دونم و می دونی که از دست رفتی پس دیگه کلا راحت باش

پ.ن۳:بالاخره من یه پست فلسفی گذاشتم و خودم راحت کردم.آخیش

پ.ن۴:ای کاش می شد هفت سال رو نادیده گرفت!اما با وجود این هفت سال لعنتی باز هم برای من یه آرزویی

+نوشته شده در سه شنبه 5 آبان1388ساعت13:7توسط محبوبه و شیما | |

مردم همیشه در آرزوی دیدار کسی هستند

که به آنها یاری رساند

تا بهترین "من"درون خود را کشف کنند

تا درون پنهان خود را بازیابند

و به آن اعتقاد پیدا کنند

و در جستجوی بهترین خود باشند

هنگامی که از عهده انجام چنین کاری برای مردم بر می آییم

نباید از آن سر باز زنیم

نباید فقط گوش شنونده ای باشیم.

پ.ن۱:محبوبه جون جاشون خالی نباشه.

پ.ن۲:کیه که از رو بره؟!!!!نه محبوب جون با شما نبودم!شما راحت باش جون شیما!!!

پ.ن۳:من و تو،و من به خاطر این من و تو از خدا سپاسگزارم.

پ.ن۴:برای خودت زندگی کن،زندگی را به آن سان که خود می خواهی،زندگی کن.

پ.ن۵:برگرفته از دست نوشته های ماری هاسکل.

+نوشته شده در چهارشنبه 22 مهر1388ساعت18:55توسط محبوبه و شیما | |

مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: "پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند"  مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه 5 ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان پسر دوباره فریاد زد: " پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند." زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد:" پدر نگاه کن باران می بارد،‌ آب روی من چکید.

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: "‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟!"

مرد مسن گفت: " ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند!"

نتیجه اخلاقی داستان: "آيا بدون دانستن تمام حقایق نتیجه گیری کردن عادلانه است؟."

پ.ن۱:خدایا میخام بهت نزدیک بشم،بیشتر و بیدین تر از همیشه .

پ.ن۲:میبینید توروخدا میاد کامنت میزاره میره!!!به روی مبارک هم نمیاره که وبلاگ واسه اونم هست و باید مطلب بزاره!!!!!!!!!با شما هستم محبوبه خانم!

پ.ن۳:خوشحالم که تا قبل از اینکه رشته مورد علاقم جمع کنند دانشجوی مقطع فوق لیسانس شدم.فکر کنید من الان کافرم

پ.ن۴:عاشق پاییزم.

مهم نوشت:زلزله 

+نوشته شده در جمعه 3 مهر1388ساعت21:28توسط محبوبه و شیما | |